مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

150

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بيگانگان را از رفتن قمر الزمان آگاه كنم ، بر من طمع خواهند كرد . مرا ناچار ، حيلتى ضرور است . پس جامهء قمر الزمان بپوشيد و عمامهء او را بر سر بنهاد و دهان‌بند ببست و كنيز را در محمل بگذاشت و از خيمه بدرآمده ، بانگ بر غلامان زد و اسب طلبيده ، سوار شد و فرمود كه بارها ببندند . پس بارها بسته ، روان شدند . ولى ملكه بدور را كار ، پوشيده بود . از آن‌كه بقمر الزمان همىمانست . پس شبانه‌روز سفر ميكردند تا در كنار دريا بشهرى برسيدند . ملكه در خارج شهر نزول كرد و در آن مكان از بهر راحت خيمه زدند . ملكه نام آن شهر بپرسيد . گفتند : اين شهر آبنوس و سلطان اين ملك ، ارمانوس نام دارد و آن ملك را دخترى است ، حيات النفوسش گويند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون ملكه بدور در خارج شهر آبنوس نزول كرد ، ملك آرمانوس كس بفرستاد كه خبر بازپرسد . رسول برفت و خبر بپرسيد . گفتند : اين ملك‌زادهء است كه بجزاير خالدان نزد ملك شهرمان روان بود . اكنون راه گم كرده . رسول بسوى ملك آرمانوس بازگشت و خبر با ملك گفت . ملك آرمانوس چون اين سخن بشنيد ، با ارباب دولت بديدار او پذيرنده شد . چون بخيمه‌ها برسيد ، پياده گرديد و ملكه بدور از خيمه بيرون آمد . با يكديگر سلام گفتند . ملك آرمانوس او را به شهر خود درآورد و تا سه روز در دار الضيافت نگاه داشت . و پس از سه روز ، ملكه به گرمابه رفته ، بيرون آمد و بآفتاب همىمانست . ملك به او گفت : اى فرزند ، بدان كه من پير گشته‌ام و بجز از يك دختر ، فرزندى ندارم و آن دختر در قدّ و شكل ، ترا همىماند . و مرا نيز طاقت مملكت‌دارى نمانده . آيا تو سر آن دارى كه در اينجا بمانى تا من دختر به تو تزويج كنم و مملكت به تو سپارم ؟ ملكه بدور سر به پيش افكند و جبينش از شرم ،